تبليغاتX
دو عاشق.ساکن جزیره تنهایی...

دو عاشق.ساکن جزیره تنهایی...

بیا که یادت آرامشی ست طوفانی......

 

رفتن ما تموم شدن عشق نیست

عشق همین یک جا موندن نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:51  توسط پری و سعید...  | 

روشن به روشنی دلم...........

در جاده های انتظار منتظر کسی هستم


شاید بیاید
.


با آمدنش


پایان غمهایم،


التیام دردهایم،


روزهای خوش زندگی ام فرا خواهد رسید
.


در لابه لای امید و آرزوهایم،


نام خوش زندگی ام


فقط نام تو میدرخشید
.


درفراسوی خیالم


با نگاه تو به آینده مینگرم
.


در گلستان زندگی ام


تنها به تو می اندیشم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:55  توسط پری و سعید...  | 

برای پریسا...(واسه اون سه نقطه)

اگر همه کلمه ها با من قهر کنند. اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود. اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند. اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد. اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند. تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم.

اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند. اگر دریاها سنگ شوند و کوه ها آب. اگر جنگلها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود. عنان صبر را از دست نمی دهم.  

اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم باز هم این باغچه کوچک و این پونه ها و ریحانها و آینه کوچکی که روی تاقچه است زیبا جلوه می کند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند قطعات عمر مرا با خود می برند.

آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟  آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟ آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟

دور از تو لبها و لبخند. چشمها و تماشا زیبا نیست. دور از دفترچه خاطرات من خواندنی نیست. اگر تو نبودی و عشق تو نبود از چه چیزی باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی می شود.

" ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است! حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی هرگز از تو جدا نخواهم شد "

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 20:53  توسط پری و سعید...  | 

برای سعید.............

باز قطره ای آب بر این کویر خسته بارید .کویری که از بس سراب دید خشکید.قطره ای رحمت.. قطره ای نعمت...

باز هم صدای پای خد؛صدای عشق.باز هم بوی باران ؛ بوی نسیم و شبنم...

و من که باز هم تنها نشسته ام چشم به در...چشم به راه ان که نمیدانم کیست..

باز هم به امید چشمانی که نمیدانم چیست می نویسم برای او که نمی دانم کجاست

پر از تشویشم ؛ پر از هیجان.....

نمی دانم از پس کدامین اتفاق چنین مانده ام...

نمی دانم در پی کدامین نگاهش وا مانده ام....

نمی دانم در هیا هوی این بازار خیال...

گم شده ام ؛ پیدا شده ام یا که محال؟

ای کاش بود کسی برایم می خواند.....از زندگی ،..... می گفت برایم از خواب،از رویا ، خیال....

هر چند.. می دانم...می خوانم و می فهمم..زندگی، خواب و رویا و خیال چیست...

اما عاجزم از تفاوت ان ها.....

عاجز از دانستن اینکه.. اکنون در وادی رویا هستم یا در خواب یک زندگی.....

عاجز از خنده ای از سر دل خوشی.....

عاجز از رها کردن غم....

اما... من همیشه.. از پس ...( سه نقطه ی ) وجودم...دنباله او را گرفتم....

و به این فکر که چه جالب دل تنگی هم سه نقطه دارد..................

 

اینم اولین متنی که سال جدید برات نوشتم

قربون دل مهربونت... پریسا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:25  توسط پری و سعید...  | 

22 اسفند ماه 1385

سلام پریسا

امروز روز امدنت روی زمینه به نظر من هیچ جمله ای پیدا نمیشه که این روز رو وصف کنه.ولی یه جمله است که من خیلی دوست دارم تولدت مبارک

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که... نميدانم، يعني تو هستي؟ پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:9  توسط پری و سعید...  | 

شبح آیینه پوش...( شبح جون دوستت دارم)

 

             شبحی چند شبی آفت جانم شده است

 

                             اول نام کسی ورد زبانم شده است

 

              در من انگار کسی در پی انکار من است

 

                              یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

 

              یک نفر ساده که از ساده گی اش

 

                               می توان یک شبه پی برد به دلداده گی اش

 

              آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست

 

                                راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

              حتم دارم که تویی آن شبح آیینه پوش

 

                        عاشقی جرم قشنگی ست , به انکارش مکوش!!

                                          

                                     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:36  توسط پری و سعید...  | 

سوت

انقدر زیاد نخون بابا خسته می شی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 12:17  توسط پری و سعید...  | 

آستان خورشید

 

      در آستان خورشید کسی منتظرم است

      کسی از جنس نور

      و حتی بالا تر از آن

      کسی که خورشید در پیش برق چشمانش

      سو سوی نوری کم فروغ بیش نیست

      کسی که وجودش پلی است محکم

      برای عبور من

      عبور از خودم و رسیدن به او

      عبور از فنا و رسیدن به ابدیت

      خداوندا مبهوتم از این تالع

      و در تحیر که چرا مستوجب این غمم

      این روزگار با هزاران خدعه و مزورانه

      مرا از او دور انداخت

      خداوندا چگونه بخوانمت ؟

      چگونه صدایت کنم ؟

      چگونه بخواهم مرا به محبوبم نزدیک کنی ؟

    

    

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10:6  توسط پری و سعید...  | 

باور

 

      حوادث تلخ و شيرين پي در پي يكديگرند

      و بايد باور كرد كه تقدير همان است كه خدا ميخواهد

      لحظه اي درعمق دره ي غم

      لحظه اي ديگر در اوج قله ي شادي

      شايد در دره ي غم ها بيشتر بودم تا در اوج قله ي شادي

      اما قله هاي شادي ام اجر صبري ست

      كه در عمق دره ي غم ها داشته ام

      و بلندترين قله ي شاديم تويي

      پاداش كاري كه نميدانم چيست !!!؟

      احساسي كه شايد هيچ وقت نداشته ام

      حسي مانند حس كودكي كه در بازار

      دستش از دست مادر جدا شده بود

      سر در گم ، گيج ، پريشان

      دوان دوان در پي زنان

      تا شايد مادرش باشند

      چشمانش خيس خيس

      ناگهان مادر را ميبيند

      خدايا غرق در شاديست

      پاكي و واقعيت حسش مثال زدني است

      گمشده اي در در هياهوي اين آشفته بازار دنيا بودم

      ديدمت

      كودك هرگز و هرگز مادر را رها نخواهد كرد

      و من نيز تو را

      دستانت را چنان ميفشارم

      كه هيچ چيز نتواند مرا از تو جدا كند

      به چه چيز تشبيهت كنم ؟

      مانند ماه هستي برايم

      به روز التماس ميكنم تا زودتر پايان پذيرد

      تا تو را در آسمان قلبم ببينم

      هر چند كه فاصله مانع است

      به خواب التماس ميكنم تا چشمانم را فرا گيرد

      تا شايد روياي تو در چشمانم جاي گيرد

      به قطرات اشك التماس ميكنم

      تا تسكيني باشد بر قلبم كه خسته است

      حرفهايم بسيار است

      اما

      افكارم مشوش و دستانم لرزان

      دلتنگيم را چه چيز جز برق چشمانت پايان ميبخشد

      چگونه از تو بگويم و آمدنت از شهر باران ؟

      مسافري از شهر باران براي خانه اي در كوير !

      مسافرم ، درب خانه ي قلبم براي تو گشوده است

      و وجود كويريم منتظر قدوم سبزت

      عشق من

      فقيريم كه با هيچ چيز دنيوي

      براي خريد يوسف آمده ام

      شايد ثروتنمندان بسياري آمده باشند

      اما با مال دنيا فخر ميفروشند

      من هم فخر خواهم فروخت

      تمام سكه هاي آنها مانند يكديگرند

      اما

      من چيزي ديگر براي معشوقم دارم

      چيزي به جز سكه

      براي عشقم من جان و قلبم را تقديم ميكنم

      خريداري هستم با متاعي جز عرف بازار

      حرفهايم بسيار است

      اما

      افكارم مشوش و دستانم لرزان

      تنهايي قبل از با تو بودن

      قبل از تو ستاره اي در آسمان نداشتم

      ستاره كه هيچ ، دريغ از تكه ابري !!!!

      با آمدنت ناگاه در كنار ماه بودن را احساس كردم !!!!

      نا باورانه نيست ؟

      شايد !

      اما

      من

      باور كردم

      چون دستانت را در دست گرفتم

      چون صورتت را لمس كردم

      حرفهايم بسيار است

      اما

      افكارم مشوش و دستانم لرزان

کپی کردم ها!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:36  توسط پری و سعید...  | 

صدایی از عشق

  

   عشق مانند ویلن است که گه گاه آهنگش متوقف می شود اما تارهایش همیشه در جای خود محکمند.

                                                 

 برای سعیدم.

و باز هم همان تلخ و شیرین روزها که می گذرند.و به ما کاری ندارند.ثانیه شمار ساعت باز هم تیک تیک می کند

 و با هر تیک تاکش صدایی از عشق را در قلبم تداعی میکند

کاش می شد لحظه هامان چون برگ های پاییزی زرد نشوند

 و به زمین نریزند کاش میشد به افسانه هامان رنگ مهتاب بدهیم

کاش می شد در شب های مهتابی فقط من باشم و تو.. تا ما تداعی شود.

زندگی را با نبودنت برای بار هزارم می گذرانم و باز هم باد نام تو را در گوشم زمزمه می کند

کاش در ساحلی می نشستیم و سرم را روی سینه ات می گذاشتم و به اندازه تمام نبودنت گریه می کردم

کاش باد بوزد موهامان را با هم برقصاند کاش در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری و من به تو بگویم (( من بیشتر))

شاید بهار شود بیایی. هر آنچه می خواهیم شود نفسهامان از گرمی وجود یکدیگر بدمد....برای هم بمانیم...کاش...........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:52  توسط پری و سعید...  | 

نداره

سلام اول به پریم بعد به دنی خوب خوب باشه ما که نیستیم چه حرفهایی پشت سر ما می زنین می دونم فقط ازم تعریف میکنین. بگذریم اول می خوام با پری حرف بزنم نه نه برات آف می زارم این جوری بهتره باشه. خوب دنی خانوم آخ ببخشید آقا آخه میدونی دنی از بس اون چادر رو سرت کردی با خانوما اشتباه می گیرم.آخه مرد تیکه از وبلاگه ما انتقاد می کنی پسره تناسخی فکر کردی وبلاگت خیلی قشنگه با این نظرات در پیتت (هاهاهاهاهاهاهاها)دنی نمی دونم چرا اینجوری میام اونجا دلم واسه اینجا تنگ میشه میام انجا واسه اونجا.گیر کردم این وسط .بگذریم تناسخ جون وقتی میام نظراتتو تو وبلاگم می خونم فقط قهقه می خندم.خیلی حال میکنم راستی درس می خونی یانه؟ اگه نمی خونی به درک کی تورو تو دانشگاه واسه لیسانس راه میده خوب دیگه وقت ندارم دارم با این قاسم نفله میرم بیرون بچرخیم.البته با اجازه پریسا خانوم  اجازه که میدید ؟مبارکه لیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیی تا بد بای.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:21  توسط پری و سعید...  | 

روز زیبای آغاز تنفس...

تولدت مبارک

 

سعیدم..

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

امروز  بیست و دومین گل وجودت شکفت...

 

 

دوستت دااااارم

باور کن

چرا میخندی؟

مراقب خودت باش داری بزرگ میشی

نگرانتم

بازم میگم تولدت مبارک....

کادو می خوای؟

..........................

تو بیاااا

مراقب خودت و گل وجودت باش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:26  توسط پری و سعید...  | 

شاید فرصتی دیگر دست ندهد

 

هر روزمون باید روز عشق باشه

 

چرا هر روز رو به هم تبریک نگیم؟

چرا هر روز به یاد هم نباشیم؟

چرا خودمون روزعشق نداشته باشیم.؟

چرا به جای خرج اضافی به هم محبت هدیه نکنیم؟

چرا نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چون به دیدار دوست می روی ؛
دیدار را دریاب
کسی چه می داند ؟
شاید فرصتی دیگر دست ندهد
آنگاه پشیمانی سودی نخواهد داشت
درست همان گذشته نشکفته است که آزارت می دهد
همان چیزی که می خواهی بگویی و نمی توانی
کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگویند
دوستت دارم
و سالها دو دلند و این را بر زبان نمی رانند
روزی می رسد که او رفته است
و عاشق می گرید و فریاد می کند
نتوانستم به او بگویم دوستش دارم ..

زود بیا........................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:40  توسط پری و سعید...  | 

دوستت دارم..

                            

عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهر بورز

 با اشتی اشتی کن و از جدایی جدا باش

 

                                                   

                                                                                                            

                                                                                            

 

اگه تو حیاطی نشسته بودی،دیدی یه قاصدک خوشگل داره میاد طرف لبت،فوتش نکن

 چون من اونو برات فرستادم

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:39  توسط پری و سعید...  | 

عشق زميني

مي گويند: " عشق زميني پلکاني است به سوي عشق آسماني " و بي خود نبود که عبدالحسين زرين کوب اين

نويسنده توانا و بزرگ  نام کتاب مولانايش رامي گذارد

" پله پله تا ملاقات خدا" !

 و تو " اي دختر زيبا " شمس مولاناي من هستی !

 و چه بزرگ خطا مي کنند احکام نويسان شرع ما که نگاه به تو را گناه مي دانند و چه دورند آنها از ملاقات خدا.

 

 

" اي دختر زيبای من "Love You

 

از این عکسه هم خوشم امد دوست دارم تو هم ببینی

 

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:52  توسط پری و سعید...  | 

عشق چيست؟

عشق: سرطان دوست داشتن است.  عشق: عقد دائمي ما با غربت است.  عشق  :شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم.  عشق: آمپول ب كمپلكس معرفت است.  عشق: اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.

 

عشق: آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند. عشق: قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود .  عشق: شب نامزدي ما با جدايي است. عشق: نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد. عشق: همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.

 

عشق: عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح را امضا مي كند.

  

عشق : بی لهجه ترین زبان دنیاست .

 

عشق : لحظه ی پررنگی دو سایه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 14:34  توسط پری و سعید...  | 

همیشه جاذبه مقصر نیست...

 

يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست..!!؟   و آن فرو افتادن در عشق ...

 

تو سکوتی من ترانه

 

  تونگاهی عاشقانه

 

تو رهایی من اسیرم

 

 از تو جون می گیرم اما واسه ی نگات می میرم

 

تو تموم زنذگیم تموم دنیام

 

من از این دنیا فقط چشماتو می خوام

 

وقتی  سکوتی من فریاد می شم

 

 مثل خاکستری بر باد می شم

 

با تموم شر و شورم من با احساسو غرورم

 

از تو جون می گیرم اما واسه نگات می میرم

 

تو همیشه با من هستی توی رویاهای نا بم

 

مثل شاهزاده قصه پا گذاشتی توی خوابم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:25  توسط پری و سعید...  | 

باتو....

 باز،ملکوتی شده حالت،پری 

                                        تر شده احساس زلالت،پری 

 

 بال در آورده ام از دیدنت

                                          بال ملک خورده به بالت،پری

 

 حالت من حالت ربانی است

                                        باتو و با عطرخیالت،پری

 

 ای متکبر شده از آفتاب

                                            کشته مرا درد فراغت،پری

  آمده ام تا رها تر شوم

                                            پر بکشم بال به بالت،پری

          شاعرچشمان سحر زاده ات

                                         
 هر چه غزل گفته ام حلالت، پری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:59  توسط پری و سعید...  | 

من نه خوب نه بد...

من نه همیشه خوب تو من نه بدم نه بدترین

 

        نه از تو کم نه بیش از این نه اولین نه اخرین

 

نه از تبار شبنم ام نه از سلاله ی علف

 

        من همگی سایه ی تو تا شده بر روی زمین

 

بی خود تو بی خودی ام مست ترین مست زمین

 

        میکده های بسته را خسته نشسته در کمین

 

من نه به اندازه ی تو من نه کم از قالب تو

 

        من همه شعر و من غزل صاحب شعری به یقین

 

غریبه ی تازه ی تو  صبح درو غین تو شد

 

        در این طلوع بی حیا زوال سایه را ببین

 

این چه شریک سفره ای که نان نداده دست تو

 

        برای کوچ اخرت اسب تو را نکرده زین

 

همسفر تازه ی تو هرزه ی کو چه های شب

 

        منتظر خسته ی تویی بی خبر خا نه نشین

 

ای تو تمام من من با تو خودی تر از تو ام

 

       بی تو درخت بی زمین حلقه ی لخت بی نگین .....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:27  توسط پری و سعید...  | 

عیدت مبارک...10000000 تا

عیدتون مبارک

عزیزم سعید سلام.امیدوارم حالت خوب باشه..

عیدت مبارک عزیزم...امیدوارم همیشه عید باشه برات..

 (به دوستات هم تبریک بگو از طرف من)

من اینجا منتظرم تا زود بر گردی....

مراقب خودت باش..

 

تودنيای بچگي هركي زودتر بگه دوستت دارم برنده است .ولي توي دنياي واقعي هركي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است : زيبايي عشق به سکوت است، نه به فرياد زيبايي عشق به تحمل است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 17:43  توسط پری و سعید...  | 

تقدیم به بهترینم سعید......

روزي‌ مسير عقربه‌ها باز مي‌شود

آنوقت‌ فصل‌ تو آغاز مي‌شود

زنجير دور زمان‌ را گرفته‌ است‌

جاي‌ كليد ثانيه‌ها راز مي‌شود

حالا كه‌ چند ساعت‌ ديگر مجال‌ هست‌

آيا مسيح‌ مي‌رسد؟ اعجاز مي‌شود؟

وقت‌ غروب‌ ناله‌ي‌ بغض‌ رساي‌ تو

بالاي‌ بام‌ همهمه‌ آواز مي‌شود

زيبا دوباره‌ ساعت‌ خورشيدي‌ دلم‌

هي‌ زنگ‌ مي‌زند هي‌ ساز مي‌شود

گفتم‌ نترس‌ راه‌ عبور خيال‌ تو

بعد از بريدن‌ نفسش‌ باز مي‌شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:37  توسط پری و سعید...  | 

انفرادی قلبت

 توی زندون قلبت اونقدر شلوغ می کنم و زندونی هارو اذیت میکنم

تا من رو بندازی تو انفرادی قلبت

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:57  توسط پری و سعید...  | 

می گن شمشیر تیز همه چیزو دو تا می کنه بنازم به شمشیر

عشق که دو تا رو یکی می کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:50  توسط پری و سعید...  | 

خودشه........

 

دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:16  توسط پری و سعید...  | 

امید سبز....

   تو همان ساحل امني كه شدي امين اين دل

     تو همان سوداي سردي كه شدي آتش اين دل

   تو همان قاب شكسته روي كتف چپ ديوار

    تو همان آينه هستي كه شدي صورت اين دل

 تو همان اميد سبزي كه زدي جوانه در دل

  به اميد سبز آن روز كه شوي صاحب اين دل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:50  توسط پری و سعید...  | 

 تشخیص عشق واقعی از عشق های دیگر تنها یک محک دارد : عشق حقیقی ، بی چشمداشت و بدون توقع ، خود را وقف می کند . بگذاریم عشق و دوستی کم کم به اوج خود برسد . اگر این رسیدن سریع باشد ، ناگهان از نفس می افتد و متوقف می شود

 

دوستت دارم یواش یواش.......

( میبینی ؟ من و تو هم خیلی آروم داریم به هم می رسیم...)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:3  توسط پری و سعید...  | 

سلاممممممممممممم

سلام......

چطورید؟

منم خوبم..( من یعنی پری)........

اومدم. نظرات رو خوندم...یه دوست که به اشتباه متوجه شده نوشته بود که سعید.........

وای نه خدا نکنه......... زبونم لال .........دیگه این حرفاروو نزنید.........

اما ممنونم که به فکر ما هستید.........

اومدم تا  قول بدم که این جزیره بشه خوشگل تر از قبل........

جزیره پری و سعید( اااا سلام سعید جان  حالت خوبه؟ دلم برات تنگ شده زود برگرد پیشم.. باشه؟)

میگفتم........

اسم این جزیره رو بعد از مشورت با سعید عوض می کنم................

می خوام بگم......... دیگه از این به بعد اینجا تو این جزیره غم بی غم...........فهمیدی؟

خوش باشید.........

این مال شما....      دنیا واسه سعید.............

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:46  توسط پری و سعید...  | 

 قسم به چشمانت جز تو گلی را بو نمیکنم

جز به تو به خوبیهات به هیچ کسی خو نکنم

 قسم به اسمت که تو رو تنها بذارم بعد از این

  اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین()

   قطره به قطره خونم رو یه جا به نامت می کنم

 دل خوشی های دنیا رو خودم به کامت می کن 

    می برمت یه جای دور می شم واست سنگ صبور

    برات یه کلبه می سازم پر از یه رنگی پر نور

    روح و دل و خون و تنم رو نذر نگات می کنم

   دنیا ها رو فدای اون چهره ی ماهت می کنم

  هر چی که باختی پای من هر چی که بردم مال تو

هر چی که باختی پای من هر چی که بردیم مال تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 15:33  توسط پری و سعید...  | 

سعید جونم...........................

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 15:30  توسط پری و سعید...  | 

بازم سفر.......

به به ... سلام... چطورید؟

اومدم خیلی فوری و بی مقدمه بگم که منم دارم میرم مسافرت..

این جزیره رو چند روزی می سپریم به شما...

بچه ی خوبیه اگه نظر بدید اذیت نمی کنه..

بر می گردیم با کلی پست قشنگ..

مراقب خودتون. دلتون و عشقتون باشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 16:36  توسط پری و سعید...  |